فلامنكوي مدرن
سخنراني خانم نگار نيك اندام درباره فلامنكوي مدرن طي مقالهاي به نام “نگاهي به تاريخچه موسيقي فلامنكوي مدرن” به بررسي و تحليل اين هنر پرداخته است . بنا به اين گزارش چكيده اين مقاله كه در نخستين همايش موسيقي فلامنكو قرائت شد به شرح زير است:
آنچه مسلم است ما در دوره تركيب فرهنگها قرار داريم و موسيقي فلامنكو مدرك موثقي دال براين مطلب است نمونهاي بديهي درجهان، فرهنگي كامل و منحصر به فرد با ريشههاي تركيبي؛ بايد به يادداشت كه فلامنكو تركيبي از موسيقيهاي اقوام مختلفي از جهان است كه زندگي كردن با انواع موسيقيها را به ما ميآموزد و فلامنكوي جديد انعكاس ابعاد گوناگون به چسبيده در حيات كنوني اين هنر است.
بررسي و تحليل موسيقي فلامنكوي مدرن بدون بررسي و تحليل انواع موسيقي ديگر كه بر اين موسيقي تاثيرگذار بودهاند غير ممكن و دور از ذهن به نظر ميرسد بنابراين ابتدا بايد تاثير انواع موسيقي ديگر و ريشههاي آنان و نقاط مشترك آنان را جست تا بتوان به طور دقيق آن را بررسي كرد.
سده 70 نقطهاي جديد در موسيقي فلامنكو است، نوازندگان فلامنكو، بطور گستردهاي با نوازندگان جز ارتباط برقرار ميكنند. پدر وايچورالده اولين كسي در اسپانيا بود كه گيتار فلامنكو را در يك گروه جز جاي داد.سپس دو گروه smash, Gong از سويا نيز در سطي اولين حركت به اصطلاح جنبش پيشرفت اسپانيايي، در اين زمينه تلاشهايي انجام دادند كه البته مدت زيادي تا نابودي آن طول نكشيد. گرچه گول برتو گيتاريست و نوازندهي حرفهاي سيتار كه پايهگذار گروه smash بود، پشتكار به خرج داده است و پس از سالها تعدادي آثار جذابتر از تجربياتش را ارايه داده است.
به احتمال قوي وال برتو كسي استكه راههاي صحيحتر و كاملتري را دنبال كرد و در اثري مهم كه با همكاري مورنته داشت، شاهد تمهايي ويژه، قاطع و سودمند در آن هستيم كه نتيجه سالها تلاش اوست. پاكودلوسيا از سال 1977 گستردهاي با نوازندگان برجسته جز برقرار ميكند.
او براي سالها آثار متعددي با نوازندگان جز چون لري كوريل، ال دي ميولا، جان مك لافلين و سانتانا اجرا و ضبط كرد كه انعكاس گستردهاي در پي داشت. همچنين زماني كه او جرج پاردو و بنونت را به گروهش فراخواند. جذابيت آثارش با تاثيراتي جديد شنوندگان را شيفته و مشتاقتر ساخت.
تماس گستردهي پاكودلوسيا با نوازندگان جز منجر به ظهور دورهاي جديد در موسيقي فلامنكو با جستجو و تحول در آكوردها، ملوديها و هارمونيهاي ويژهي جز است و امروز نوازندگان چون آميگو، كانيزارس، توماتيو و سايرين آن را به شكل خارقالعادهاي به پيش ميرانند. شايد آغاز اين دورهي جديد در موسيقي فلامنكو را بيشتر مرهون تلاشها و آثار پاكودلوسيا بدانيم و ليكن نبايد فراموش كرد كه اين روند تكامل راهي طولاني تر و پيچيدهتر از اين چيزي است كه بتوان به راحتي از آن صحبت كرد.
راهي طولاني كه نه تنها به شخص خاص منهي نميشود بلكه نشانههايي از گسترش تلاقي تعداد بيشماري از فرهنگها را باي ما نمايان ميسازد و نيز بايد به خاطر داشت كه صحبت از اعتلاي موسيقي است نه يك انقلاب صنعتي! تمام هنرمنداني كه دراين راه گام برداشتند،
از سابيكاس كه طي دوران زندگي خود در نيويورك، درصدد ايجاد تماس فلامنكو با راك برآمد تا پاكودلوسيا كه تماس فلامنكو با جز رابي نهايت نزديك ساخت و چه نوازندگان نسل جوان فلامنكو كه آثار ارزندهاي را در رابطه با فلامنكوي جديد ارايه دادهاند، همگي درنقطهاي وجه اشتراك دارند و آناينكه موسيقي آنها بيان احساس درونيشان در قالبي است كه آنها خودشان را به آن نزديكتر و در رابطهاي تنگاتنگ با آنميبينند؛
چيزي كه شايد از نظر ما نو و جديد باشد ولي همواره با آنها همراه بوده و بيان روشني از درون آنها است.
نه ساختن مصنوعي و فرمولوار نوعي موسيقي و آفرينش تحولي بديع درآن كه اگر چنين بود قطعا داومي اينچنين نمييافت و نيز امكان حيات ان منحصر به زمان و مكاني خاص بود و مهمتر تا اين حد با شنوند ارتباطي عميق برقرار نميكرد. چيزي كه ما از فلامنكوي جديد ميدانيم گسترش دامنهاي فضاي آكوردها در آن است به طوريكه آكوردها ديگر محدود به آكوردهاي مينور و ماژور معمولي نيستند و درحالتي وسيعتر از آكوردهاي ويژهي جز در آن استفاده ميشود.
تنوع گامها براي اجراي توكهها افزايش يافته و الزامي براي اجراي توكه در گامي خاص نيست، استفاده از گامهاي متنوع براي اجراي توكه امري قابل ذكر است. در اركسترهاي موجود در كمپاسها نيز تغييراتي حاصل شده و ديگر اينكه فالستاها در فلامنكوي جديد پيچيدهتر و پركارتر از حالت سنتي هستند ولي همچنان گويا و روان و شاهد استفادهي چشمگيري از هارمونيها و ملوديهايي جز در فالستاها هستيم.
اين تاثيرات ظاهري و دريافت شده از نگاهي معمولي و نه چندان عميق است و واقعيت امر چيزيست فراتراز بيان در چند جمله كوتاه. فلامنكوي جديد و ديد فلامنكو از زواياي موجود ديگر است. پايههاي فلامنكو همچنان مستحكم و پايدارند. چيزي در فلامنكو نابود نشده تنها بيان آن به صورتي وسيعتر و غالبتر و از نقطه نظر زوايهاي ديگر است. ولي باز ما شاهد روندي ديگر در رابطه با اين موسيقي هستيم. بياني ديگر از فلامنكو كه در اين گسترهي نوين جايي براي خود يافته است؛ تماس فلامنكو با موسيقي سرخپوست.
تركيب شورآتشين فلامنكو با تونها و ملوديهاي عميق، ماندگار و پراحساس موسيقي سرخپوست و اجراي آثار متعددي از جانب رابرتتري كودي، Native فلوتيست برجستهي سرخپوست و روبن رومر گيتاريست فلامنكو كه چندين جايزه ارزنده را به خود اختصاص داده است.
بله اين روند همچنان ادامه دارد راهي طولاني و بيمنتها و شايد همواره از خود بپرسيم كه فردا با چه چهرهاي از آن مواجه خواهيم شد! “فلامنكوي جديد نه تنها حالت سنتي را طرد و سركوب نميكند بلكه با تكيه بر پايههاي سنتي و پذيرش تاثيرات عميق و منطقي از سايرموسيقيها، دريچهي تازهاي از شناخت فلامنكو را براي ما ميگشايد.اين بينش جديد باعث نزديكتر شدن و بيشتر جذب شدن دوستداران و طرفداران فلامنكو است چرا كه فلامنكو زندگي است و بر روند نويي در آن آن، گشايش دريچهي از ذات اصلي آن است و اين گفتهي ”خوزه مانوئل كابايائروبونالد” مصداق بر اين مطلب ميباشد. او ميگويد:
وقتي من در اسپانيا ساز ميزنم، احساس خيلي خاصي دارم، در اين كشور چيزهايي وجود دارد كه احساس عميقي به من ميدهد گاهي اوقت وقتي كه فلامنكو ميشنوم، زانو ميزنم. قلبم قادر به تپيدن نيست ... با فلامنكو همان حسي را دارم كه با موسيقي خودم؛ چيزي كه سفيدها آن را جز مدرن مينامند. آن يك احساس است ... درست شبيه اين مسايل. در فلامينكو نيز صادق است. فلامنكو شبيه به بلوز است با اين تفاوت كه دراسپانيا است. به اين خاطر من هميشه با احترام به آن نزديك شدهام، خيلي با احترام
