تبليغاتX
همه چیز درباره فلامنکو

همه چیز درباره فلامنکو

هنر گیتار فلامنکو

نحوه کوک گيتار



 سيمهای باس The Bass strings:



  • میString No. = E



  • لاString No. = A



  • ر String No. = D


    همه سيمهای باس:



  •  سيمهای تريبل The Treble strings:



  •  سلString No. = G



  • سیString No. = B



  • میString No. = E


    همه سيمهای تريبل

  • + نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 2:31  توسط عباس  | 

    تاريخچه پيدايش و تکامل گيتار ۲

    در قرن شانزده این دو ساز در اسپانیا بسیار رایج بودند و نوازندگی با انگشت به حدی عمومیت پیدا کرد که پسوند de mano در این کشور به کلی از اسم این سازها حذف شدند.     

    ویوئلا (یعنی نوع اشرافی گیتار ) در اسپانیا به منزله لوت در سایر نقاط اروپا بود. در طی قرن شانزده گیتار در دربار فرانسه دوران اوجی را پشت سر گذاشت.      

    در آن زمان گیتار چهار کر (" Choeurs این کلمه معادل انگلیسی آن course است

    ، در اصل به معنی هم آهنگی و همسرائی است ولی در اینجا به معنی سیم های جفت که گاهی با اکتاو یکدیگر کوک میشده اند.به این ترتیب مثلاً گیتار پنج کر دارای ده سیم بود که دوتا دوتا با هم کوک میشدند".) وجود داشته گر چه در اوایل قرن هفدهم گیتار چهار کر همراه با ویهوئلا جای خود را به گیتار پنج کر دادند.

    ظاهراً در قرن شانزدهم میلادی بود که گیتار پنج کر در اسپانیا ظهور کرد.در اوایل قرن هفده گیتار پنج کر در اسپانیا طرفداران زیادی داشت و در کشورهایی چون فرانسه و ایتالیا نیز رواج یافت.

    در این عصر، گیتار در اسپانیا سازی مردمی بود در صورتی که در ایتالیا تا حد بسیار زیادی یک ساز اشرافی به شمار می آمد.در نیمه قرن هجده هنوز هم گیتار پنج کر ساخته میشد ولی کمیت آن رو به کاستی میرفت.ضمناً گیتارهای این دوره اندک تفاوتی با گیتارهای قرن هفده داشتند.

    سالهای 1770 و 1780 گیتار پنج کر جای خود را به گیتار شش کر تغییر داد و در فرانسه و ایتالیا گیتار با سیمهای ساده جای گیتار با سیمهای جفتی را گرفت .در فاصله سالهای 1770 تا 1850 روی ساختمان آن تجربیات فراوانی به عمل آمدو عاقبت تمام این کارها منجر به خلق گیتار مدرن گردید.در سال 1780 ،گیتار شش کر به اسپانیا معرفی گردید و بسیار رواج پیدا کرد.

    اسپانیاییها در فنون ساختن این ساز به طور چشمگیری پیشرفت کردند.

    بیشتر این نوع گیتارها در اسپانیا از جنوب گشور آمده بودند.شهر کدیز که در نزدیکی سویا واقع شده بود، مرکز عمده تولید گیتار محسوب میشد. در ضمن گیتارهای ساخت ای دو شهر (کدیز و سویا ) بسیار پر نقش و نگار بودند.

    پرتغالیها نیز در ساختن گیتارهای شش کر رهروی اسپانیایی ها بودند.

    اسپانیایی ها مثل پرتغالی ها سالهای زیادی پس از باب شدن گیتار با شش سیم ساده همچنان گیتار شش کر را ترجیح میدادند.

    البته این کار ناشی از بی اطلاعی آنها نبود. در حقیقت مردم این دو کشور کاملاً در جریان تغییر و تحولات گیتار شش سیم تکی در سایر نقاط اروپا بودند و لیکن اسپانیاییها از توانایی گیتار شش کر در همراهی آوازهای اندلسیایی و رقصهای آن کاملاً مطلع بودند و به این خاطر مدتهای مدیدی پس از باب شدن گیتار شش سیم تکی همچنان از گیتار شش کر استفاده میکردند.

    اواخر قرن هجده و اوایل قرن نوزده دورا تحول گیتار محسوب میشود و فرانسویها و ایتالیایی ها در امر تبدیل گیتار به یک ساز شش سیم ساده و نیز تدوین کوک مدرنپیشگام بودند.

    در طی این سالها گیتار با شش سیم ساده نسبتاً شکل استانداردی پیدا کرد و نیز همراه با رایج شدن سیمهای تک،خرک گیتار نیز تغییراتی یافت به صورتی که سیمها به آن گره میخوردند.ترقی چشمگیر گیتار در اوایل قرن نوزده یکی از نمات برجسته تاریخ آن است

    گیتارهای ساخت آنتونیو د تورس خواردوی اسپانیایی (Antonio de Torres Jurdo) 1892-1817شباهتهای کامل خود را به گیتارهای امروزی نشان میدهند.

    تورس مشهور ترین و پیشروترین گیتار ساز جهان به شمار می آید.

    از تحولات بعدی که در گیتار بوجود آمد، نایلومی کردن سیمهای گیتار است.نخستین سیمهای نایلونی، ساخت کارگاه سیم سازی آلبرت آگوستین (Albert Augustine)بود.

    قبل از این سیمهای زیر گیتار همه از جنس روده (زه) و سیمهای باس آن از جنس ابریشم نتابیده بوده که نوار فلزی به دور آن می پیچیدند.

    این نوع سیمها اشکالات قابل ملاحظه ای  داشتند. ازجمله اشکالات آنها میتوان به آسانی از کوک خارج شدن آنها،مقاومت کم و عدم یکنواختی ضخامت آنها بود که ارتعاشهای غلطی را به دنبال داشت.

    همانطور که معرفی و ساخت گیتار مدرن را به تورس نسبت میدهند، عامل غنای موسیقایی و فنی این ساز را نیز عموماً به فرانسیسکو د آسیس تارگا ایکسیا (Francisci de Asis Tarrega Eixea 1852-1990)نسبت میدهند.

    تارگا نوازنده بزرگی بود که اصول تکنیکی محکمی برای این ساز پایه گذاری کرد و اما تحول وسیع این ساز را بیشتر مرهون فرناندو سور (Fernandi Sor)ودیونیزیو آگوادو که هر دو اسپانیایی هستند میدانند.

    در واقع اسپانیا تنها کشوری بود که پس از رواج یافتن گیتار،مردم آن دیگر هرگز از آن دل نکندند.

    با اینکه سلیقه اشرافیت اسپانیا دائم در حال تغییر بود ولی مردم عادی برای همراهی رقص و آواز خود کماکان از گیتار بهره می جستند.

    در حقیقت اسپانیا کشوری بود که میتوان گفت گیتار در آن ساز ملی به شمار می رفت و گیتار همچنان به عنوان یک عنصر اصلی زندگی باقی ماند.

    دیدرو دالامبر صاحبان دائره المعارف در سال 1751 که هر دو از ادبا و نویسندگان بزگ فرانسه به شمار می روند،در دائره المعارف خود در مورد گیتار چنین اظهار داشته اند:

    "صدای این ساز به حدی دلنشین است که برای تمام لطافتهای آن باید مطلقاً سکت بود ... بایستی با آن تکنوازی یا با صدای سازی از نوع خودش همراهی کرد ..."

    منبع:هنر مرموز فلامنکو - نگار نيک اندام مقدم
                                                           

    + نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 4:0  توسط عباس  | 

    تاريخچه پيدايش و تکامل گيتار ۱

    گیتار به سازهای گروه کوردوفن Cordophones تعلق دارد ، از این جهت که سیمهای آن در اثر ارتعاش تولید صدا میکنند.
    به هر حال گیتاری که به شکل امروزی میبینیم ، نتیجه تکامل آن در طی قرنهاست.

    عده ای بر این عقیده اند که گیتار از مصر سرچشمه گرفته استو عدهای نیز بر این نظرند که آن از سیتارای یونانی-آشوری Greek  Assyrian Cithara که بوسیله رمیها به اسپانیا آورده سده گرفته شده است.
    اما به نظر می رسد که جد بزرگ تمام سازهایی که ما به عنوان کوردوفون از آنها یاد کردیم یک کمان موسیقی باشد که تنها یک سیم ساده به دو سر آن متصل بوده است که با کشیدن و رها کردن سیم صدایی در کمان ایجاد میشده که این صدا بوسیله یک تقویت کننده صوت که به آن متصل بوده تقویت میشده است.

    از آنجائیکه این سیم تنها یک صدای ساده ایجاد میکرده برای داشتن چندین صدا ابتدا یک سیم دیگر و سپس چندین سیم به اندازه های کوتاهتر به کمان بسته شده و از این طریق چندین صدا تولید گردیده.
     
    ازدیاد این سیمها و افزوده شدن یک جعبه تشدید صوت منجر به اختراع چنگ کمانی  Harp Arqueeگردید. سپس سازی متشکل از مجموعه ای از سیمها به نام لیر ظهور کرد که در آن سیمهایی به طول مساوی کار گذاشته شد.

    یونانیها دو نوع لیر داشتند ، یکی به نام لیرا و دیگری به نام کیتارا، کیتارا بوسیله رمیها تغییر شکل یافت و نام گیتار نیز از همین کلمه گرفته شده است .
    بعدها رو می ها برای نخستین بار سازهایی چون سیتارا ، پاندورا Pandora و فیدیکولا Fidicula را نواختند و از این راه آلات کوردوفن در تمام اروپا رواج یافت.
    در واقع نخستین گیتارهای واقعی در آغاز دوره رنسانس به ظهور رسید . این گیتار ها به دلیل داشتن بدنه ای باریک و شکلی مدور متمایز بودند.

    به تدریج در قرنهای چهارده و پانزده پسوندهای موریسکا و لاتینا حذف شد و در سراسر اروپا آلات موسیقی خانواده گیتار با اسمهایی از قبیل : گیتارا ، گیترنه،گیترن Giteren( سازی سیمی مفتولی و منسوخ شده شبیه به گیتار که به زبان فرانسوی گیترنه و به زبان اسپانیایی گیتارا گفته می شد.) و شیتارا معین شدند.

    در همان زمان گروه زیادی از سازهای خانواده کوردوفن ، با اسمهایی از قبیل: ویهوئلVihuelaا در اسپانیا و ویولا Viola در ایتالیا خوانده می شدند.

    بعضی از این سازها با آرشهde arco ، بعضی با مضراب  de penolaو بضی دیکر هم با انگشتde mano نواخته می شدند.

    از ویهوئلای انگشتی ( ویهوئلا دمانو ) نوعی گیتار پدید آمد.

    درطی قرنهای چهارده و پانزده در شکل گیتار و ویهوئلا تغییرات قابل توجه ای بوجود آمد به تدریج در پهلوهای آنها فرورفتگی ایجاد شد و در قرن شانزده هر دو ساز آشکارا شبیه گیتار شدند.

    در قرن شانزده این دو ساز در اسپانیا بسیار رایج بودند و نوازندگی با انگشت به حدی عمومیت پیدا کرد که پسوند de mano در این کشور به کلی از اسم این سازها حذف شدند.
    از آن پس گیتار بدنه ای بزرگتر و شکلی مدورتر به خود گرفت .

    پاپان قسمت اول

    + نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 3:51  توسط عباس  | 

    دستگاه های فلامنکو

    در اين قسمت سعی ميشود تا دستگاههای مهم  فلامنکو بررسی شود و سپس در طی مطالب بعدی بصورت کامل به بررسی تک تک هر يک از اين دستگاه ها ميرويم

    قبل از هر چيز قابل ذکر است که در فلامنکو دستگاه - توکه Toque ناميده ميشود

    قابل ذکر است که تعداد دستگاههای فلامنکو بيش از اين ۱۶ موردی است که ذکر شد .


    و اينکه هر يک از دستگاهها هارموني و کومپاس و ويژگی های مخصوص به خود را دارا ميباشند


    نمونه فايل های صوتی و تصويری برای درک بيشتر از دستگاهها:


    (اكثر اين قطعات،با Real Player اجرا ميشن،اگه ندارين از اينجا بگيرين)
    قطعه
    Seguiriyas از پاکو د لوسيا.
    قطعه
    Bulerias از توماتيتو (ويديو كليپ).
    قطعه
    Solea از پاكو د لوسيا.
    قطعه
    Alegrias از پاكو د لوسيا.

    ۱=سولئارس 

    ۲= سگرياس

    ۳=آلگرياس 

    ۴=زاپاتئادو

    ۵=تارانتوس 

    ۶=مالگينيا

    ۷=سولئا

    ۸=رومبا

    ۹=بولرياس 

    ۱۰=فاروكا 

    ۱۱=تينتوس
    ۱۲=كلمبيانا

    ۱۳=گاروتين

    ۱۴=گرانائيناس

    ۱۵= فاندانگوس

    ۱۶=سويلياناس

    + نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 5:6  توسط عباس  | 

    تفسير موسيقی کلاسیک

    در بين فعاليتهای گوناگون و اعجاب انگيز بشر اجراهای زنده موسيقی از مقام شاخصی برخوردارند. اينکه چرا بعضی از اجرا های موسيقی هيجان انگيز تر از ديگر اجراها هستند به عوامل بسيار متفاوتی ارتباط دارد. آنچه مسلم است مهمترين اين عوامل ميزان قدرت هنرمند در تفسير و تعبير قطعات موسيقی است که خود مستلزم ممارست و شتاخت جامع از ابعاد مختلف نوازندگی است .

     در سالهای آخر قرن بيستم - جهان موسيقی همواره در تلاش برای تعالی قابليتهای فيزيکی در اين هنر بود و در توسعه سازها و يا در آموزش نوازندگان مقوله فن صرفا در راستای قابليتهای تکنيکی توصيف ميشد .

     امروز بيش از هر زمان ديگری نوازندگان دوباره به اهميت جنبه های زيبا شناسی در اجراهای موسيقی پی برده اند و در تلاشند تا مهارتهای فنی و تکنيک خود را نه در راستای ارائه صرفا يک تکنيک خارق العاده بلکه در راه دستيابی به بيان زيبا در اجرای يک قطعه موسيقی استفاده کنند.

    در دهه نود جنبش هنری در غرب فن تفسير در اجرای موسيقی را همپای مهارتهای تکنيکی يکی از بنيادی ترين ارکان نوازندگی مطرح ساخت. و با بررسی های روان شناسی زيبا شناسی در صدد آمد تا بهترين شيوه برای انتقال و اشاعه هنر تفسير در نوازندگی را جستجو کند .


    نکته:در نوازندگی گيتار بيشر توجه نوازندگان و حتی اساتيد بر تکنيک بالا و سرعت بوده تا جنبه های ديگر از قبيل موزيکاليته...(ح . ف )


     از انجا که موسيقی همچون زبان يک فرايند فرهنگی است و بخشهای عظيمی از فراگيری ان متکی بر عناصر زايشی است طبيعی است که اين جنبش در کشورهای توسعه يافته با مشکلات کمتری رو به رو شد .


    اما در کشورهای در حال توسعه با توجه به استانداردهای متوسط ويا پايين در آموزش موسيقی کلاسيک همچنين قابل دسترس نبودن هنرمندان و متخصصين عالی رتبه و کمبود اجراهای کم نظير يافتن بهترين روش برای آموزش تفسير موسيقی در نوازندگی کار بسيار دشواری به نظر ميرسيد.


    نکته:( يکی از دلايل توصيه بنده به نوازندگان گيتار کلاسيک برای شرکت اجباری‌!!!!در مستر کلاسيهای خانم افشار همين مورد دانش کم و يا حتی عدم آشنايی اساتيد برجسته با مفاهیم جديد در دنيای آموزش ميباشد  ومتاسفانه تاکيد بر روشهای غلط آموزشی و عدم قبول و پذيرش مفاهيم جديد . ح.ف )


    امروز در کشورهای غربی آموزش موسيقی بر دو محور


    ۱= آموزش آشکار يا بيرونی (Explicit)


    ۲=اموزش ضمنی يا درونی (Implicit)


    انجام میپذيرد در انتقال مفاهيم تفسيروتعبير موسيقی در نوازندگی بخش بزرگی از آموزش ها بايد درونی انجام پذيرد که در يک محيط فرهنگی غنی نا خود آگاه و خود به خود به نوازندگان انتقال ميابد .


     با توجه به اينکه در کشور ما موسيقی کلاسيک غربی از ارکان فرهنگ اصيل- بومی و ملی نيست اما آموزش آن گستره وسيعی از جامعه ايران را در بر گرفته لازم است به رهيافتهايی دست يابيم که بتواند عناصری را که در غرب از طريق محور درونی در آموزش موسيقی کلاسيک منتقل ميشوند در يک روند منطقی و نظری به طور شفاف و واضح مطرح سازند .


     اين نوشتار قدمی است مقدماتی در ارائه راه حلهايی در ار تباط با آموزش موسيقی کلاسيک غربی در ايران و تاکيد بر آموزش تفسير موسيقی به عنوان يکی از مهمترين ار کان هنر نوازندگی . ( نه داستن سرعت و تکنيک بالا! و نواختن نت ...نه يک قطعه! )


    از جهت معنی شناسی لغت - تفسير - به معنی هويدا کردن و بيان کردن و شرح دادن است . اگر ريشه های لغت (Interpretation ) در لاتين را نيز بررسی کنيم متوجه ميشويم در همان ۳ جهت معنا ميدهد


    ۱=تعبير کردن ۲=ابراز کردن ۳=توضيح دادن


    چنانچه در در تفسير موسيقی نيز اين سه عنصر را در نظر گيريم متوجه ميشويم که معنا بخشيدن به يک قطعه موسيقی نميتواند صرفا بر اساس نت نوازی و يا حتی داشتن اطلاعات تاريخی - لغوی - تئوريک و حفظ اطلاعات و کليات موسيقی باشد . تفسير موسيقی گرچه امری ساده بنظر ميرسد در عمل نوازندگی بسيار پيچيده و عميق است .


     ابعاد متفاوتی دارد و نيازمند تجربه طولانی آگاهی هنری و زيبايی شناسی اشراف به لايه های گوناگون ساختار در قطعه موسيقی و در نهايت دستيابی به تکنيک عالی نوازندگی که در حين نواختن کنترل تام بر ترکيب تمامی موارد فوق را امکان پذير سازد . در چنين فرايندی مرحله آغاز آشنايی با مواد اوليه قطعه است .


    اين مرحله که فراگيری نت اولين قدم نوازنده در برقرای ارتباط با قطعه موسيقی ميباشد چارچوبهای صوتی قطعه را برای او روشن می سازد و جوهر خلاقيت را در او بيدار ميکند . اما تفسير و تعبير موسيقی متاثر از دو مرحله مرتبط و تکميلی ديگر است که اساسی ترين نقش را در هنر نوازندگی ايفا ميکند.

    + نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 4:0  توسط عباس  | 

    پاكودلوسيا از خود مى گويد

    روزهايى بود كه مردمان فلامنكو براى بيان احساسات ريز و درشتشان به حركات و آواز فلامنكو روى مى آوردند. من هم در چنين محيطى به دنيا آم

    ۲۱ دسامبر ۱۹۴۷ بود كه به دنيا آمدم. مادرم لوسيا گومز زن سختكوش و خانه دارى نمونه بود. پدرم هم آنتونيو سانچز، استثنايى بود. آن روزها مثل همه كارگرهاى سابق دوره جنگ هاى داخلى اسپانيا، براى ساختن زندگى اش لباس مى فروخت و گيتار مى زد. تازه عادت داشت در مراسم عروسى باندوريا۱ پدرم سرپرست يك خانواده فقير پرجمعيت بود! آدم عجيبى بود.

     ذاتاً دوست داشت كسانى را كه عاشق موسيقى بودند حمايت كند. دلش مى خواست به پسرانش نوازندگى گيتار ياد بدهد كه آن روزها البته كارى بى معنى و بى فايده بود. رامون و پپه هر كدام از بهترين آوازخوان ها شدند.

     آنتونيو براى اينكه زبان ياد بگيرد از زير ساز زدن در رفت و من هم كه از ۶ سالگى چسبيدم به يادگيرى گيتار. يك جورهايى گيتار شد رابط كلامى من و پدر. من همه چيز را به پدرم مديونم. وقتى بچه بودم مجبورم مى كرد ساز بزنم.


    درست وقتى كه ظرفيت و گنجايش تصميم گيرى براى آينده ات را ندارى، وقتى كه نمى دانى در زندگى مى خواهى چى كار كنى، اين زمانى است كه كسى بايد تو را هل بدهد، راه را به تو نشان دهد. اين همان كارى است كه پدرم كرد.

     

    آن روزها نمى توانست من را مدرسه بفرستد چون در خانه پولى نبود. مجبور بودم كار كنم و پول دربياورم. چون به مدرسه نرفته ام مشكلاتى هم دارم اما خب، عادت كرده ام. فرصت هايى پيش مى آيد و من متاسفم چرا فرهيخته نيستم، چرا فصاحت ندارم، به روز نيستم.


    اما وقتى سن و سالى از تو مى گذرد، عادت مى كنى. آره به بودن و پذيرفتن آنچه كه هستى. وقتى جوانى مى خواهى به نوعى سوپرمن باشى و البته اين حس منجر به بروز مشكلات و ترس ها و ياس هايى هم مى شود.


    اما گرسنگى هميشه انگيزه اى قوى براى بارور كردن كمال است. من اين را به تجربه ياد گرفته ام. بسيارى از هنرمندان اغراق مى كنند كه گرسنه، هنرمند نيست و نخواهد بود. اما من معتقدم آدم زمانى كه چيزهايى به دست مى آورد بايد از گرسنگى سپاسگزار باشد.


    چون اگر با يك شكم پر به دنيا بيايى، انگيزه هاى كمترى دارى! اولين بار كه به روى صحنه رفتم، ۱۳ سالم بود. اولين بار بود كه به شمال آمريكا سفر مى كردم آن هم با گروه اسپانيايى باله كلاسيك خوزه گركو.


    سومين گيتارنوازشان بودم. در آمريكا با سابيكاس و ماريو اسكودرو روبه رو شدم. به من توصيه كردند سبك خودم را پيدا كنم. براى من كه بچه بودم سبك نقطه شروع نبود بلكه يك جور درآمد بود. وقتى انگشتانم را روى گيتار مى گذاشتم، آن را پر از انگشتان ديگر هنرمندان مى ديدم.


    از همه بيشتر نينو ريكاردو درخشان ترين گيتار نواز آن دوران را حس مى كردم. نينو دوست خيلى نزديك پدرم بود. سابيكاس هميشه مى گفت در ايالات متحده نسبت به اسپانيا، مخاطب گيتار فلامنكو بيشتر است.


    در آمريكا مردم درك موسيقايى خوبى دارند و بسيارى از جوان ها به فلامنكو علاقه مندند اما در اسپانياست كه مردم واقعاً موسيقى فلامنكو را «مى فهمند».


     سابيكاس سال ۹۰ مرد. به نظرم دوستى تنها كسى است كه هيچ نيازى به توضيح ندارد. بعد از مرگش بود كه در آلبوم زرياب يك تارانتاس را به ياد او جا دادم. كولى ها مى گويند پنج قرن است كه فلامنكو را ابداع كردند.


     اين حرف به اين معنى نيست آنهايى كه كولى نيستند شايستگى ندارند. كسى كه در تماس با كولى هاست و با آنها بزرگ مى شود، معمولاً خيلى خوب از آب درمى آيد. درست مثل آنتونيو شاكن، ال نينو ريكاردو و خيلى هاى ديگر. نه اين ميراث كسى نيست.


    ميراث متعلق به كسى است كه از وقتى به دنيا مى آيد آن را بسازد. موسيقى فلامنكو هم مثل اين است.اما مردم فلامنكو در كل آدم هاى دگمى هستند. بد هم نيست. تازه چيز خوبى هم مى تواند باشد حالا هر چند كه تحول كندتر صورت خواهد گرفت. من با اصالتگراها موافق نيستم. آنها اجازه نمى دهند مردم آن طورى كه مى خواهند بخوانند و حركت كنند. به هرحال هر كسى بايد كارى را كه دوست دارد، بكند. بيشتر كه فكر مى كنم مى بينم همه چيز مى تواند موثر باشد به شرطى كه بدانى هر چيز را چه طور بارز كنى.


     براى بعضى آدم ها موسيقى پيچيده ترين راه براى بيان ساده ترين چيزهاست. براى بقيه هم راه بسيار ساده اى است براى بيان چيزهاى پيچيده!


    خيلى وقت ها اما تخيل حرف اول را مى زند.عقل سليم تا زمانى كه وابسته به ظرفيت روشنفكرى شماست، محدود است. تخيل اما هيچ محدوديتى ندارد. گاهى تخيل با اين عقل سليم در تضاد است. بعضى وقت ها افسوس مى خورم كه چرا موسيقى را نمى فهمم.

     درست مثل درك نكردن علوم عقلى و رياضيات است. با اين همه، نفهميدن تو را وامى دارد تا بالاتر پرواز كنى يا دست كم به پرواز درت مى آورد و در جايى كه عقل نمى تواند سيطره اى داشته باشد، اين تخيل است كه تو را سرپا نگه مى دارد. تخيلى كه به همه چيز چنگ مى زند و سنت يكى از آنهاست.


     تو سنت را با يك دست چنگ مى زنى و با دست ديگرت مى خراشى و مى كاوى. خيلى مهم است كه سنت را از دست ندهى چون كه ضرورت و پايه و اساس همه چى در آن است. با سنت هر كجا كه بخواهى مى توانى فرار كنى و بروى. اما ترك اين ريشه يعنى بى هويتى.


     عطر و رايحه و شكوه و طعم فلامنكو آنجاست. به اعتقاد من فلامنكو مهمترين فرهنگ اسپانيا نيست. اما با اين همه به گونه اى معرف فرهنگ اسپانيا در اروپاست؛ حتى اگر بعضى از آدم ها اينچنين جهانى شدنى را دوست نداشته باشند.


    فلامنكو متعلق به اندلس است. ربطى به باسك و گاليسى و كاتالان ها ندارد. خب، حدس مى زنم آنها دوست ندارند در خارج از اسپانيا به نام فلامنكو شناخته شوند. اما اندلس بخش مهمى از اسپانياست.


    فلامنكو، موسيقى افسانه اى است. از نظر حسى قوى است و ريتم خاص خودش را دارد كه در كمتر فولكلور اروپايى مى شود نظيرش را پيدا كرد. خيلى از جوان ها به كنسرت هاى من مى آيند. فلامنكو موسيقى شاخصى است و بسيارى از كسانى كه شايد فلامنكو را دوست ندارند به دلايل ديگرى به كنسرت هاى من مى آيند به خاطر تكنيك گيتارنوازى، به خاطر ريتم ها، به خاطر كنجكاوى...


    پاكودلوسياى حقيقى، موزيسين، كسى كه روى صحنه مى نشيند و ساز مى زند، اول فرانسيسكو سانچز و بعد پاكودلوسياست. آدمى كه ماسك مى زند و با خيلى چيزها شرطى مى شود، يك موزيسين اصيل نيست.


    پشت صحنه بايد آگاه باشى، در تلويزيون ظاهر بشوى، مصاحبه كنى و خنده به لب داشته باشى تا مردم فكر نكنند ديوانه اى! سعى كردم تا پاكودلوسيا و فرانسيسكو سانچز تا جايى كه ممكن است به هم نزديك باشند، البته هميشه هم موفق نشده ام. حالا يا به خاطر حرفه اى است كه انتخاب كرده ام يا به خاطر پيشامدهاى زندگى اما هنرمند آرزو دارد فهميده شود، ارتباط برقرار كند و ثابت كند كه حقيقت را دوست دارد. نمى دانم تا چه حد مى شود افكار عمومى را صيقل داد.اما... خب، حقيقت دارد. شايد موفقيت نوعى صيقل زدن افكار عمومى باشد. به هر حال يك هنرمند بايد به خودش وفادار باشد. بايد خودش را دوست داشته باشد، باور كند. چون ناخودآگاه، خود درونش را منعكس مى كند. مردم هم همين «خود» را مى بينند و مى شناسند.

    مردم مى گويند به جاى اينكه جهانى باشى اول بايد بومى باشىمن به اين معتقدم. اگر فقط به اين فكر كنى كه ديگران چه مى خواهند بگويند، ديوانه مى شوى. گم مى شوى. عملاً انتقادها بى حاصل اند چون تو، خودت منتقد خودت هستى. اگر خوب ساز نزنى و انتقاد مثبت باشد يا برعكس، ديگر براى منتقدها احترام قائل نيستى. در موارد خيلى كمى است كه نقد، حتى اگر مثبت نباشد، مى تواند سازنده باشد. وقتى ۱۷ سالم بود نيويورك تايمز توبيخم كرد.


    اما حقيقتى را گفته بود كه از آن تاثير گرفتم. معمولاً منتقدها چيزهاى خيلى زيبا و شاعرانه اى مى نويسند. هميشه درباره من چيزهاى خيلى خوبى مى گويند ولى درباره چرايى قضيه هيچ توضيحى نمى دهند!


    در ژاپن منتقدان جدى تر و علمى تر و سختگيرترند. با وجود همه اين ستايش ها، انگيزه محرك اصلى است و آدم را به فكر مى اندازد تا كارى بكند.

    زندگى درون يك جامعه و درون يك سيستم مثل بازى مى ماند. در اين سيستم پول مى گويد كه تو برده اى. هر كس پول به دست مى آورد تا كارى را كه دوست دارد، بكند. در مقام يك هنرمند، پول تنها به تو اعتبار كارى مى دهد. فقط همين ... پول كه به هنرمند حس نمى دهد. آدم بايد بفهمد چه طورى به پول ارزش ببخشد وگرنه خيلى راحت به دام زياده خواهى و پول دوستى مى افتد.


    خيلى خطرناك است كه آدم به اينجا برسد. اما آدم ذاتاً يك شخصيت دارد. فرق نمى كند كه چه كار بكنيم. يك دوچرخه سوار شايد يك هنرمند باشد و يك خواننده فلامنكو شايد روحيه يك پهلوان را داشته باشد. ما همه يك حس مشترك داريم. و خنده و گريه و ناراحتى، تنها كنش هاى متفاوت ما هستند.


     من به اين اعتقاد ندارم كه هنرمندى شغل است. برچسب ها را دوست ندارم. اين واقعيت كه من گيتاريستم هيچ عنوانى بهم نمى دهد، چون تا وقتى به كار مى آيد كه من كار كنم. هنر در نوع بشر ذاتى است. آدم مى تواند هنر را به هر نحوى توصيف كند. با نقاشى، نوشتن يا نواختن.


    خيلى از آدم ها به اسم هنرمند مشغول به كارند و هرگز هم هنرمند نخواهند شد. بقيه، در كنار هنرمند بودن، در كارهاى هنرى هم فعاليت دارند. شايد تكنيكى هم نداشته باشند اما مى دانند چرا اين كار را مى كنند و خوب بلدند اجراى خوبى داشته باشند. خيلى از فلامنكونوازان هستند كه مدت ها ساز مى زنند اما يك دفعه يك چيز با كيفيت خلق مى كنند و حس يك نابغه را دارند.

    اين مسئله در مسابقات گاوبازى هم اتفاق مى افتد. گاوبازهايى هستند مثل رافائل دپائولا يا كورو رومرو كه حتى وقتى تكنيك استادانه اى هم ندارند باز هم هنرمندهاى بزرگى اند. من هيچ وقت نخواستم نفر اول باشم و هرگز هم تلاش نكردم تا جلوتر از ديگران بدوم. به سادگى در اين راه قدم زدم و حتى سوار ماشين هاى لوكس هم نشدم!! زمان از آدم جلوتر مى رود. تو پيرتر مى شوى، انرژى ات را از دست مى دهى، تخيل و شعورت از پا درمى آيد و فراتر اينكه، انگيزه هايت كمتر مى شوند.


    در حال حاضر فقط براى حفظ پرستيژى كه دارم كار مى كنم. تنها انگيزه ام هم ديدن يكى تو دنياست كه بگويد از وقتى كارهاى من را شنيده، زندگى اش عوض شده و فقط به خاطر من ياد گرفته چه طورى گيتار بزند.


    مترجم:نازلی حقانی پرست


    منبع:روزنامه شرق


    سايت اصلی اين نوازنده:


    flamenco,artistas,guitarra,paco de lucia, flash, multimedia...
    www.pacodelucia.org

    + نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 3:45  توسط عباس  | 

    marina heredia

    + نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 3:50  توسط عباس  | 

    فلامنكوي مدرن

     

    سخنراني خانم نگار نيك اندام درباره فلامنكوي مدرن  طي مقاله‌اي به نام “نگاهي به تاريخچه موسيقي فلامنكوي مدرن” به بررسي و تحليل اين هنر پرداخته است . بنا به اين گزارش چكيده اين مقاله كه در نخستين همايش موسيقي فلامنكو قرائت شد به شرح زير است:

    آنچه مسلم است ما در دوره تركيب فرهنگ‌ها قرار داريم و موسيقي فلامنكو مدرك موثقي دال براين مطلب است نمونه‌اي بديهي درجهان، فرهنگي كامل و منحصر به فرد با ريشه‌هاي تركيبي؛ بايد به يادداشت كه فلامنكو تركيبي از موسيقي‌هاي اقوام مختلفي از جهان است كه زندگي كردن با انواع موسيقي‌ها را به ما مي‌آموزد و فلامنكوي جديد انعكاس ابعاد گوناگون به چسبيده در حيات كنوني اين هنر است.


     بررسي و تحليل موسيقي فلامنكوي مدرن بدون بررسي و تحليل انواع موسيقي ديگر كه بر اين موسيقي تاثيرگذار بوده‌اند غير ممكن و دور از ذهن به نظر مي‌رسد بنابراين ابتدا بايد تاثير انواع موسيقي ديگر و ريشه‌هاي آنان و نقاط مشترك آنان را جست تا بتوان به طور دقيق آن را بررسي كرد.


     سده 70 نقطه‌اي جديد در موسيقي فلامنكو است، نوازندگان فلامنكو، بطور گسترده‌اي با نوازندگان جز ارتباط برقرار مي‌كنند. پدر وايچورالده اولين كسي در اسپانيا بود كه گيتار فلامنكو را در يك گروه جز جاي داد.سپس دو گروه smash, Gong از سويا نيز در سطي اولين حركت به اصطلاح جنبش پيشرفت اسپانيايي، در اين زمينه تلاش‌هايي انجام دادند كه البته مدت زيادي تا نابودي آن طول نكشيد. گرچه گول برتو گيتاريست و نوازنده‌ي حرفه‌اي سيتار كه پايه‌گذار گروه smash بود، پشتكار به خرج داده است و پس از سال‌ها تعدادي آثار جذابتر از تجربياتش را ارايه داده است.

     به احتمال قوي وال برتو كسي استكه راه‌هاي صحيح‌تر و كامل‌تري را دنبال كرد و در اثري مهم كه با همكاري مورنته داشت، شاهد تمهايي ويژه، قاطع و سودمند در آن هستيم كه نتيجه سالها تلاش اوست. پاكودلوسيا از سال 1977 گسترده‌اي با نوازندگان برجسته جز برقرار مي‌كند.


    او براي سال‌ها آثار متعددي با نوازندگان جز چون لري كوريل، ال دي ميولا، جان مك لافلين و سانتانا اجرا و ضبط كرد كه انعكاس گسترده‌اي در پي داشت. همچنين زماني كه او جرج پاردو و بنونت را به گروهش فراخواند. جذابيت آثارش با تاثيراتي جديد شنوندگان را شيفته و مشتاقتر ساخت.

     تماس گسترده‌ي پاكودلوسيا با نوازندگان جز منجر به ظهور دوره‌اي جديد در موسيقي فلامنكو با جستجو و تحول در آكوردها، ملودي‌ها و هارموني‌هاي ويژه‌ي جز است و امروز نوازندگان چون آميگو، كانيزارس، توماتيو و سايرين آن را به شكل خارق‌العاده‌اي به پيش مي‌رانند. شايد آغاز اين دوره‌ي جديد در موسيقي فلامنكو را بيشتر مرهون تلاش‌ها و آثار پاكودلوسيا بدانيم و ليكن نبايد فراموش كرد كه اين روند تكامل راهي طولاني تر و پيچيده‌تر از اين چيزي است كه بتوان به راحتي از آن صحبت كرد.


    راهي طولاني كه نه تنها به شخص خاص منهي نمي‌شود بلكه نشانه‌هايي از گسترش تلاقي تعداد بيشماري از فرهنگ‌ها را باي ما نمايان مي‌سازد و نيز بايد به خاطر داشت كه صحبت از اعتلاي موسيقي است نه يك انقلاب صنعتي! تمام هنرمنداني كه دراين راه گام برداشتند،


    از سابيكاس كه طي دوران زندگي خود در نيويورك، درصدد ايجاد تماس فلامنكو با راك برآمد تا پاكودلوسيا كه تماس فلامنكو با جز رابي نهايت نزديك ساخت و چه نوازندگان نسل جوان فلامنكو كه آثار ارزنده‌اي را در رابطه با فلامنكوي جديد ارايه داده‌اند، همگي درنقطه‌اي وجه اشتراك دارند و آناينكه موسيقي آنها بيان احساس دروني‌شان در قالبي است كه آنها خودشان را به آن نزديك‌تر و در رابطه‌اي تنگاتنگ با آنمي‌بينند؛


     چيزي كه شايد از نظر ما نو و جديد باشد ولي همواره با آنها همراه بوده و بيان روشني از درون آنها است.


     نه ساختن مصنوعي و فرمول‌وار نوعي موسيقي و آفرينش تحولي بديع درآن كه اگر چنين بود قطعا داومي اينچنين نمي‌يافت و نيز امكان حيات ان منحصر به زمان و مكاني خاص بود و مهم‌تر تا اين حد با شنوند ارتباطي عميق برقرار نمي‌كرد. چيزي كه ما از فلامنكوي جديد مي‌دانيم گسترش دامنه‌اي فضاي آكوردها در آن است به طوريكه آكوردها ديگر محدود به آكوردهاي مينور و ماژور معمولي نيستند و درحالتي وسيع‌تر از آكوردهاي ويژه‌ي جز در آن استفاده مي‌شود. 

    تنوع گام‌ها براي اجراي توكه‌ها افزايش يافته و الزامي براي اجراي توكه در گامي خاص نيست، استفاده از گام‌هاي متنوع براي اجراي توكه امري قابل ذكر است. در اركسترهاي موجود در كمپاس‌ها نيز تغييراتي حاصل شده و ديگر اينكه فالستاها در فلامنكوي جديد پيچيده‌تر و پركارتر از حالت سنتي هستند ولي همچنان گويا و روان و شاهد استفاده‌ي چشمگيري از هارموني‌ها و ملودي‌هايي جز در فالستاها هستيم.


     اين تاثيرات ظاهري و دريافت شده از نگاهي معمولي و نه چندان عميق است و واقعيت امر چيزيست فراتراز بيان در چند جمله كوتاه. فلامنكوي جديد و ديد فلامنكو از زواياي موجود ديگر است. پايه‌هاي فلامنكو همچنان مستحكم و پايدارند. چيزي در فلامنكو نابود نشده تنها بيان آن به صورتي وسيع‌تر و غالب‌تر و از نقطه نظر زوايه‌اي ديگر است. ولي باز ما شاهد روندي ديگر در رابطه با اين موسيقي هستيم. بياني ديگر از فلامنكو كه در اين گستره‌ي نوين جايي براي خود يافته است؛ تماس فلامنكو با موسيقي سرخپوست.


     تركيب شورآتشين فلامنكو با تونها و ملودي‌هاي عميق، ماندگار و پراحساس موسيقي سرخپوست و اجراي آثار متعددي از جانب رابرت‌تري كودي، Native فلوتيست برجسته‌ي سرخپوست و روبن رومر گيتاريست فلامنكو كه چندين جايزه ارزنده را به خود اختصاص داده است.


    بله اين روند همچنان ادامه دارد راهي طولاني و بي‌منتها و شايد همواره از خود بپرسيم كه فردا با چه چهره‌اي از آن مواجه خواهيم شد! “فلامنكوي جديد نه تنها حالت سنتي را طرد و سركوب نمي‌كند بلكه با تكيه بر پايه‌هاي سنتي و پذيرش تاثيرات عميق و منطقي از سايرموسيقي‌ها، دريچه‌ي تازه‌اي از شناخت فلامنكو را براي ما مي‌گشايد.اين بينش جديد باعث نزديك‌تر شدن و بيشتر جذب شدن دوستداران و طرفداران فلامنكو است چرا كه فلامنكو زندگي است و بر روند نويي در آن آن، گشايش دريچه‌ي از ذات اصلي آن است و اين گفته‌ي ”خوزه مانوئل كابايائروبونالد” مصداق بر اين مطلب مي‌باشد. او مي‌گويد:

    وقتي من در اسپانيا ساز مي‌زنم، احساس خيلي خاصي دارم، در اين كشور چيزهايي وجود دارد كه احساس عميقي به من مي‌دهد گاهي اوقت وقتي كه فلامنكو مي‌شنوم، زانو مي‌زنم. قلبم قادر به تپيدن نيست ... با فلامنكو همان حسي را دارم كه با موسيقي خودم؛ چيزي كه سفيدها آن را جز مدرن مي‌نامند. آن يك احساس است ... درست شبيه اين مسايل. در فلامينكو نيز صادق است. فلامنكو شبيه به بلوز است با اين تفاوت كه دراسپانيا است. به اين خاطر من هميشه با احترام به آن نزديك شده‌ام، خيلي با احترام

    + نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 3:9  توسط عباس  | 

    paco pena

    + نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 3:42  توسط عباس  | 

    sabicas

    + نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 3:38  توسط عباس  | 

    مطالب قدیمی‌تر